هنر رویا

 
مادر بزرگ!
نویسنده : LE0N - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٩
 

دش بخیر دوران بچگی‌، ۱۳-۱۴ سالم بود، یادم میاد یکروز جمعه تو ماه رمضون، نیم ساعتی‌ مونده به افطار، داشتیم با ۲ تا از بچه‌ها ورق بازی میکردیم، طبق معمول، باز من پولامو باخته بودم و افتاده بودم به پیسی! هر کاریشون کردم نامردارو که چند تومنی بهم قرض بدن، ندادن که ندادن! تو ناراحتی‌ فکری به سرم زد، خونه مادر بزرگمون وصل به خونه ما بود، خونه‌های قدیمی‌ که یادتونه همه به هم وصل بودن، به بچه‌ها گفتم شما ۲ نفری بازی کنین من الان میام! سریع خودمو انداختم تو خونه مادر بزرگ، قیافه مریضارو به خودم گرفتم و رفتم تو اتاق نشستم، مادر بزرگ، خدا بیامرزتش، نیگاهی بهم انداخت و پرسید باز چی‌ شده؟ گفتم هیچی‌ امروز روزه گرفتم اومدم جایزمو بگیرم، برم! تا چیزی بهم ندین روزمو باز نمیکنم! گفت بابا هنوز که نیم ساعت مونده به اذون، تو از حالا میخوای روزتو باز کنی‌؟ گفتم نه هنوز اما موقع اذون که سر سفره نشستم اگه ممکنه الان بدین، اذون رو که بهر حال میگن، تا حالا مگه شده که یک روز اذون نگن؟ گفت من باورم نمیشه که تو یکی‌ روزه باشی‌، باید صبر کنی‌ از بابا و مامانت بپرسم ببینم راست میگی‌ یا نه، تا جایی‌ که من میدونم تو تا حالا یکروز هم تو عمرت روزه نگرفتی‌! گفتم میدونین که شما الان دارین گناه‌های منو پاک می‌کنین، واسه اینکه بیشتر از این گناه نکنین حق منو بدین من برم دنبال کارم، گفت معمولا بچه‌ها وقتی‌ ۱۰-۱۱ سالشون هست میان قبل از باز کردن روزه شون، چیزی میخوان تو که دیگه کم کم بچت باید روزه بگیره، قدیما تو سن تو مردا ۲ تا بچه داشتن، گفتم شما فعلا جایزه روزه گرفتنمو بدین بعدشم یک زن خوشگل موشکل واسم پیدا کنین تا دو تا بچه کاکل زری واستون بیارم! گفت برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه، من دیگه گول حرفای تورو نمیخورم! خلاصه هر چی‌ زور زدم که یک پولی‌ ازش بگیرم برم سر بازی، نشد که نشد! موقع رفتن، از بغل اشپزخونش رد میشدم دیدم عجب بوی قیمه‌ای میاد، رفتم تو ۳-۴ قاشق قیمه خوردم و زیر اجاق پلوشم زیاد کردم تا غذاش بسوزه و رفتم خونه خودمون!..


 
comment نظرات ()