شکسپیر : به پسران در کودکی شیر سگ دهید، شاید در بزرگی وفا بیاموزند.

" یکارادهقویبرهمهچیزحتیبرزمانغالبمیآید.

پیرمردیصبحزودازخانهاشخارجشد. درراهبایکماشینتصادفکردوآسیبدید. عابرانیکهردمیشدندبهسرعتاورابهاولیندرمانگاهرساندند.

پرستارانابتدازخمهایپیرمردراپانسمانکردند. سپسبهاوگفتند: "بایدازتعکسبرداریبشهتاجائیازبدنتآسیبوشکستگیندیدهباشه"


پیرمردغمگینشد،گفتعجلهداردونیازیبهعکسبردارینیست.

پرستارانازاودلیلعجلهاشراپرسیدند.زنمدرخانهسالمنداناست. هرصبحآنجامیروموصبحانهرابااومیخورم. نمیخواهمدیرشود!


پرستاریبهاوگفت: خودمانبهاوخبرمیدهیم. پیرمردبااندوهگفت: خیلیمتأسفم. اوآلزایمردارد. چیزیرامتوجهنخواهدشد! حتیمراهمنمیشناسد!

پرستارباحیرتگفت: وقتیکهنمیداندشماچهکسیهستید،چراهرروزصبحبرایصرفصبحانهپیشاومیروید؟

پیرمردباصداییگرفته،بهآرامیگفت :

اما من که می دانم او چه کسی است...!

شکسپیر : به پسران در کودکی شیر سگ دهید، شاید در بزرگی وفا بیاموزند

/ 0 نظر / 15 بازدید